بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 99/1/24 ساعت : 1:41 صبح
آخرش درد دلم کور و کَرَم خواهد کرد
اشک آغشته به خون،خون جگرم خواهد کرد
چشم در چشم، صدایت، نفست، آغوشت
فکر این حادثه ها، در به دَرَم خواهد کرد
یاد تو در دل من مثل همان خمره ی می
هرچه می کهنه شود،مست ترم خواهد کرد
اگر این فاصله ها کم نشود می دانم
تبِ گیرایِ غمت، جان به سرم خواهد کرد
آنقَدَر مست توام بی خبر از دنیایم
آخرش مرگ فقط با خبرم خواهد کرد
جلال_جاوند
دیگر اشعار :
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 100/2/21 ساعت : 11:58 صبح
چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی؟
برِ دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی
سرِ شانه را شکستم به بهانهی تطاول
که به حلقهحلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهشِ غرامت نکند تنی که کشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
کسی از خرابهی دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمروی محبت درِ خانهای نرفتی
که به پاکیاش نرفتی و به سختیاش نبستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی: که مگر هنوز
برچسب:
نویسنده: عباس
بدست علیرضا بابایی در دسته مرتضی_لطفی تاریخ : 100/2/30 ساعت : 7:51 عصر
بنشین، بگو، بشنو، برادرجان چه باید کرد؟!
با میهن - این انبوه اندوهان - چه باید کرد؟!
با میهن، این چشمانتظار، این مادر تبدار
با حال نامیزان فرزندان چه باید کرد؟!
با سالیان دور دشواری و بیماری
با دردهای زاده از درمان چه باید کرد؟!
از روزگار رفتهء ایران چه باید گفت ؟!
با نقشه آینده ایران چه باید کرد؟!
ای دستهای پینهبسته، مردم خسته!
با آجر افتاده جای نان چه باید کرد؟!
روزی به من گفتی که این گوی است و این میدان
اک
برچسب:
نویسنده: عباس